توجه: برای استفاده از همگی امکانات ثبت نام کرده و یا وارد شوید.
داستان های هری پاتری که طرفداران نوشته اند، در این بخش قرار می گیرد.
توسط mm potter 15 آذر 92, 21:05
chica7 نوشته است:سلااام...من هنوز فن تو نخوندم ینی فک نکنم امشب برسم..ولی گفتم بعنوان دومین نفر برات نظر بذارم...اگه فصل تو قسمت قسمت بذاری که همین جا بشه خوند عااالیه...بعد آخر هر قسمت فایل شو بذاری..البته هرجور خودت می دونی..فقط یه نظر بود. موفق باشی ;) :)

سلام مرسی نظر دادی.من خودم قبلنا که اینجا میومدم اصولا فقط هر کی که متنشو میذاشت تو سایت میخوندم.ولی مشکل اینجاست که اگه بذارم حدود 400 خط ورد میشه ها!
ولی به خاطر شما و albos_p باشه:

به نام یزدان پاک


آلبوس پاتر و چهار منتخب



















فصل اول:خاطرات پدر
دست هایش میلرزید. سخت میتوانست در آن لحظه فکری بکند.دیگر هیچ لحظه ای به اندازه این لحظه برایش با ارزش نبود.مطمئن بود که اگر موفق نشود هیچ گاه خانواده اش او را نخواهند بخشید.او اهل خانواده سرشناسی بود و این میتوانست برایش گران تمام شود.زیر لب تقاضای کمک میکرد و قلبش مدام تند تر و تند تر میزد.احساس میکرد که هیچ چیز از اطرافش را نمیشنود و هیچکس نمیتواند او را درک کند.آن لحظه حساس هر ثانیه نزدیک تر میشد.
-آلبوس سوروس پاتر
بله این لحظه رسیده بود.این صدای ساحره جدی پیری بود که با نگاهش او را ورنداز میکرد.
- بیا جلو پسر.
آلبوس با قدمهای مردد حرکت میکرد.او حتی فکرش را هم نمیکرد با آن حال و اوضاع بتواند از جایش تکان بخورد ولی پیش میرفت و سر انجام به آن صندلی رسید چیزی که در فکرش هر لحظه از آن فرار میکرد.
در آن اتاق تاریک همه با دقت به او نگاه میکردند.همه دانش آموزان با چها ردای مختلف دور میزهای بزرگ مستطیلی شکل نشسته بودند و زیر لب پچ پچ میکردند.بله همان چیزی که انتظارش را داشت!همه دنیا میخواستند ببینند که سرنوشت او چه میشود.
جلو رفت و آرام روی صندلی نشست.
ساحره پیر که اکنون از نزدیک با بینی کشیده اش ترسناک تر به نظر میرسید کلاه را به آرامی روی سرش گذاشت.
کلاه دهانش را باز کرد که چیزی بگوید ولی صدایی از دور شنیده شد:
-آلبوس
-آلبوس مامان میگه بیا صبحانتو بخور.میخوان با بابا برن بیرون ما هم میخوایم باشون بریم. پاشو دیگه.اه من که میرم.انگار تو نمیای!
-وای سا اومدم.
ولی وقتی آلبوس این جمله را گفت دیگر دیر شده بود و صدای بسته شدن در خبر از رفتن جیمز می داد.
اتاق آلبوس بسیار آرامش بخش بود.اتاقی با پرده های آبی و جلوه تمیز و نو که صبح ها با وجود درخشش خورشید زیبا تر هم میشد.همانطور که گیج بود از تخت خوابش بلند شد و به سمت آینه رو به رویش رفت تا چهره خود را مرتب کند. نگاهش به چشمهای سبزش افتاد،چشمهایی که همیشه همه به او میگفتند با چشمهای پدرش تفاوتی ندارد.موهایش از خواب پریشان شده بود و با دستش آنها را مرتب کرد.خوشحال بود که میتواند آنها را مرتب کند و مثل پدرش در این کار ناموفق نیست.همه میگفتند که دیگر اجزای صورتش شبیه مادرش است.مطابق معمول نگاهی به قاب روی دیوار اتاقش انداخت.قابی که کمی آن طرف



تر از آینه به دیوار کوبیده شده بود..در این عکس پدرش همراه با زخم صائقه مانندی برروی پیشانی اش در حالی که با یک دستش با مو های خود مشغول کشمکش فراوان بود تا مرتب شوند با دست دیگرش برایش دست تکان میداد.کنارش مادرش جینی بود. با آن قیافه مهربان و چشمهای قهوه ای رنگ و موهای قرمزش.مادر دستش را دور کمر هری انداخته بود.در آغوش جینی نیز لی لی قرار داشت خواهر کوچکتر آلبوس که با موهای قرمزش بینهایت شبیه مادرش بود و مدام بازیگوشی میکرد و نزدیک بود که بیفتد.در نهایت کنار خودش، برادر بزرگترش یعنی جیمز قرار داشت.جیمز از او دو سال بزرگتر بود و همیشه غرور خاصی نسبت به بزرگ بودنش داشت.جیمز با موهایی پریشان درست مانند موهای پدرش لبخندی شیطنت آمیز میزد.
به سراغ کمدش که کنار تختش قرار داشت رفت و میخواست لباس خوابش را عوض کند.همان موقع حرف های جیمز موقع بیدار کردنش را یاد ش آمد پس به این نتیجه رسید تا ردای ارغوانی رنگی که کریسمس پارسال عمو جرج برایش هدیه گرفته بود را به تن کند تا پس از خوردن صبحانه دیگر خانواده اش را برای بیرون رفتن منتظر نگذارد.
همانطور که لباسش را میپوشید به چیزهایی که از خوابش به یاد داشت می اندیشید.آن کلاه کهنه سخن گو،آن ساحره ترسناک و آن اتاق پر از دانش آموز، کابوس تقریبا هر شب او بودند. که در این چند وقت تعداد این کابوس زیاد و زیاد تر میشد.نمیدانست از اینکه نفهمیده است کلاه چه میگوید خوشحال است یا ناراحت.از طرفی اگر کلاه چیزی را که او میخواست میگفت دیگر ترسش به پایان میرسید و کابوسی برای دیدن نداشت .ولی اگر این را نمیگفت چه ؟آن موقع خیلی هم خوب میشد که هرچه دیر تر با این خبر بد روبرو شود.
در اتاقش را باز کرد و از مقابل اتاق برادرش جیمز گذشت و از پله ها به طبقه پایین رفت.خانه خانواده پاتر مثل همیشه باروحیه و دلنشین بود.همه چیز بسیار با سلیقه چیده شده بود.صندلی ها،تابلوها و خیلی چیزهای دیگر که همگی نشان میدادند هیچ کسی به جز جینی پاتر نمیتواند آن جارا این چنان دل چسب نگه دارد.



پدرش روی کاناپه ای کنار پنجره لم داده بود و روزنامه اش را میخواند.آلبوس از ظاهر پدر حدس میزد که پدرش دوباره قصد انجام ماموریت محرمانه ای دارد.به خاطر این که لباس هایی شبیه لباس های مشنگ ها به تن کرده بود.شلوار جین خوش رنگ و آب زیبایی پوشیده بود و پیرهن مشکی اش او را هر چه بیشتر به مشنگ ها شبیه می کرد تا جایی که حتی در نگاه اول نزدیک بود پدرش را با یک مشنگ اشتباه بگیرد.جیمز و لی لی ، برادر و خواهر آلبوس هم کمی آن طرف تر مشغول بازی بودند.آلبوس با دیدن ظاهر آنها تعجب کرد چرا که آنها رداهای مناسب خارج از خانه را نپوشیده بودند.آلبوس فکر میکرد که جیمز برای بیرون رفتن عجله دارد.
یک قدم برداشت و در حالی که به سوی آشپرخانه میرفت رو به پدرش گفت:
-صبح به خیر
پدرش لحظه ای روزنامه را پایین برد و از پشت عینکش به او نگاهی انداخت و با خوشرویی گفت:
-صبح به خیر
سپس پدر با نگاهی که چندان خوش آیند به نظر نمیرسید به جیمز گفت:
-میدونستم میخوای چکار کنی جیمز.
جیمز ناگهان از خوردن صبحانه دست کشید وبا نگاهی به آلبوس سری تکان داد و با حالت سرزنش واری به او گفت:
-نگا چه لباسی پوشیده!پسر تو چقدر خنگی!قرار نبود که اونا بفهمن ما میخوایم باشون بریم.آخه چرا همش گند میزنی؟!ای خدا کاش یه اسنورکک شاخ چروکیده داداش من میشد!آخه با چه عقلی این ردا رو پوشیدی؟
آلبوس فکر میکرد که ناعادلانه است که جیمز از او میخواسته شرایط را درک کند.آخر وقتی خواب است چگونه میفهمید که منظور جیمز چه بوده است؟اما این برخورد های غیر


معمولی همیشه از جیمز بر می آمد.چند وقتی بود که جیمز به دنبال بهانه هایی مختف برای سرزنش کردن او میگشت مخصوصا حالا که به زمان مدرسه نزدیک شده بودند.همینکه آلبوس دهانش را باز کرد که از خود دفاع کند مادرش از اتاقی که کمی آن طرف تر از آشپز خانه بود در حال بستن دکمه های لباسش بیرون آمد.مادرش هم سعی کرده بود خودش را شبیه مشنگ ها کند ولی هر کسی میتوانست بفهمد که لباس ها را ناشیانه به تن کرده است.وقتی جینی دکمه اش را کاملا بست ، گفت:
-جیمز ما عادت نداریم یه چیزو دوبار بگیم وقتی میگیم نه یعنی کار مهمیه.نمیخوایم بچه هامون رو واردش بکنیم.اونوقت تو میخوای لی لی و آلبوس رو هم با خودت بیاری؟حیف که الان وقتشو ندارم وگرنه...
جینی حرفشو قطع کرد و نگاهی به آلبوس انداخت و با حالت مهر انگیزی گفت:
-البته تو تقصیری نداری پسرم راستی صبح بخیر.بیا صبحونت آماده اس .یه خورده کره بادام زمینی داریم.امروز کارمون زیاد بود فرصت نشد چیز دیگه ای واسه صبحانه درست کنم.
آلبوس به سمت میز غذا خوری رفت و آنجا نشست و شروع به خوردن صبحانه کرد.اولین لقمه اش را که در دهان گذاشت،پدرش روزنامه را بست و پا شد ، نگاهی به آینه روبرویش انداخت و کاملا قابل تشخیص بود که از دست مو هایش کلافه است پس ازاینکه تلاشش برای مرتب کردن موهایش مفید نبود گفت:
-خب دیگه بریم جینی
جیمز با حالتی معصومانه گفت:




-مامان تو که مجبور نیستی سر خودتو با کارهای بابا گرم کنی.تو باید به بچه هات برسی. بذاری بابا خودش کارهاشو انجام بده یا لااقل یه کسی که میتونه و تواناییشو داره کمکش کنه مثل من.
وقتی که جمله جیمز تمام شد لی لی و آلبوس هر دو خندیدند و حتی آلبوس توانست خنده مخفیانه پدر و مادرش را هم تشخیص دهد.پدر در حالی که به سمت در سالن میرفت در پاسخ گفت:
-جیمز تو هنوز خیلی جوونی.حالا حالا ها باید رو خودت کار کنی.بچه ها فعلا خدافظ.آلبوس و جیمز مواظب لی لی باشین.مواظب باشید کار دست خودتون ندید.ما زود برمیگردیم.
هری در را باز کرد و جینی نیز پشت سرش بیرون رفت و در را بست.
لی لی گفت:
-ببین مامانو چقدر عصبی کردی که حتی خدافظیم نکرد.
همان موقع بود که در خانه باز شد و جینی سرش را داخل برد و گفت:
-راستی خدافظ
و در را بست.آلبوس دوباره خنده اش گرفت و در ذهنش گفت مطمئن بودم که برمیگرده.
سپس با اینکه هنوز چند لقمه ای بیشتر نخورده بود صبحانه اش را رها کرد و کنار پنجره خانه رفت.پرده را کنار زد و نگاهی به بیرون انداخت.پدر و مادرش تا پرچین خانه شان با احتیاط جلو رفته بودند و مشخص بود که نمیخواستند توجه کسی را جلب کنند.پدرش که موهای پریشانش کاملا مشخص بود به جینی نگاهی انداخت و سپس هردو دستشان را درون دست یکدیگر گذاشتند و غیب شدند.



آلبوس که حوصله کل کل با جیمز را نداشت به سمت روزنامه پدر رفت. لحظه ای به عکس روی آن که عکس پدر و پدر بزرگش بود خیره ماند.در آن عکس پدرش روی زخم صائقه مانندش دست میکشد و پدر بزرگ آرتور هم مثل همیشه با تعداد زیادی خبرنگار مصاحبه میکرد.آلبوس رو به جیمز گفت:
- فک کنم خبرشون مربوط به بابائه.
نگاهی به جیمز کرد و دید که همچنان ناراحت و است و هیچ واکنشی نشان نداده است. ولی برعکس لی لی کنجکاو شده بود و گفت:
-بخونش
-باشه
سپس روزنامه را صاف گرفت و شروع به خواندن کرد.
خاطرات لو رفته
خاطرات هری جیمز پاتر که به وسیله قدح اندیشه کم یاب جادوگر بزرگ آلبوس دامبلدور توسط جوان رولینگ نویسنده پر آوازه پیام امروز ریز به ریز تماشا گردیده شده بود و به قلم در آمده بود در دیدگان مشنگ ها قرار گرفته است.جلد اول زندگی نامه هری پاتر که مربوط به سال اول تحصیل وی در مدرسه علوم و فنون جادو گری هاگوارتز میباشد دیروز صبح در دستان 2000 مشنگ مشاهده و گزارش شده بود.این درحالیست که هنوز این کتاب به طور رسمی حتی در کتابخانه های جادوگران نیز منتشر نشده است.
توجه شما را به صحبت های آرتور ویزلی وزیر سحر و جادو جلب میکنیم:



"متاسفانه این خبر صحیح میباشد و ما نمیتوانیم یا بهتر بگویم نمیخواهیم که 2000 مشنگ که مطمئنا تعدادشان در همین لحظه ای که با شما صحبت میکنم بیشتر هم میشودرا تحت طلسم فراموشی قرار دهیم.نمیدانم این کار چه کسی بوده است ولی تضمین میکنم که اگر شخص متخلف پیدا شود او را محاکمه خواهیم کرد."
گزارشات حاکی از آن است که شخص وزیر تصمیم گرفته اند هری پاتر که خود نیز کارآگاه میباشد مسئول این پرونده شود.
آلبوس لحظه ای به فکر رفت.او همیشه دوست داشت از خاطرات پدرش اطلاع کامل داشته باشد ولی پدرش علاقه ای نداشت.چه میشد اگر یکی از آن مشنگ ها تصادفی این کتاب را به او هدیه بدهند.ولی او که با مشنگی دوست نبود.حالا میفهمید که گاهی اوقات هم مشنگ ها به دردش میخورند.اما چیز مهم تری هم در آن لحظه وجود داشت و آن نقض قانون مخفی بودن جادوگران بود.
برای مطلع شدن از نظر جیمز با حالتی هیجان انگیز پرسید:
-جیمز شنیدی؟
جیمز حالت چهره اش متفاوت شد و با حالت مکتشفانه ای گفت:
-پس حالا فهمیدم چرا اونا انقدر عجله داشتند. مطمئنم بابا و مامان واسه حل همین مسئله با اون لباس ها رفتند.




آلبوس مانند جیمز نمیخواست در کارهای پدرش دخالت کند یکی از دلایلش این بود که خود هری هم نمیخواست و آلبوس به خواسته پدرش احترام میگذاشت.از همین جهت رو به جیمز کرد و گفت:
-واسه من که مهم نیست.نمیخوام تو کار بابا دخالت کنم.آخه تو میخوای بری با 2000 تا مشنگ چیکار کنی؟
-خفه شو بابا.
آلبوس لحظه ای عصبی شد همین که دهانش را باز کرد تا جواب دهد زنگ در به صدا در آمد.
جیمز گفت:
-کیه؟
-خب بیا باز کن ببین کیه!
صدا با حالت مهربان اما شوخ این را گفت.آلبوس سریع متوجه شد که چه کسی پشت در است.
رفت که در را باز کند ولی مثل اینکه لی لی هم صدا را شناخته بود و مشتاقانه دوید و در را باز کرد و گفت:
-سلام تدی
تدی پسر لاغر اندام و سرزنده ای بود که موهای قهوه ای وچشم های خاکستری اش بینهایت او را شبیه پدر مادری که آلبوس آنها را در آلبوم پدر و مادرش دیده بود میکرد.البته تشخیص اینکه شبیه کدام قیافه مادرش است همیشه برای آلبوس سخت بود چرا که مادر



تدی، همیشه در هر عکسی قیافه متفاوتی داشت.پدر و مادر تدی از دوستان پدربزرگ آنها بودند و همینطور دوستان پدرش نیز بودند ولی پس از به دنیا آمدن تدی فوت کرده بودند.آلبوس نام پدر او را میدانست نامش ریموس بود.میدانست معلم هاگوارتز بوده است و هری همیشه از او تعریف میکرد.به خاطر اینکه هری پدر خوانده تدی بود ، او در هر هفته 4 شب برای شام به خانه آنها می آمد.
آلبوس هم پیش رفت و با تدی دست داد.ولی جیمز که ذهنش درگیر بود در همان حال گفت:
-سلام.چی شد الآن اومدی؟مگه قرار نبود امشب بیای؟
-چرا!ولی خب مامانت بهم پیغام داد که حوصلتون سر رفته منم خودمو رسوندم.
جیمز با حالت تمسخر آمیزی گفت:
- هه هه حوصلمون سر رفته؟
تدی که گویی به دنبال کسی برای توضیح میگشت نگاهش را از لی لی گذراند و روی آلبوس ثابت نگه داشت و گفت:
-مثل اینکه یه چیزی شده.چی شده؟
آلبوس که حال و حوصله جواب دادن را نداشت کمی مکث کرد و همان مقدار کافی بود تا جیمز بگوید:
-هیچی دوباره آلبوس گند زد.
-من گند نزدم.مگه ندیدی بابا میگفت میدونسته میخوای چه کار کنی؟تو که بار اولت نبود!
-یکی به من نمیگه چه خبره؟




لی لی با حالت معصومانه ای گفت:
-جیمز میخواست یه جوری با بابا بره، تا تو کاراش فوضولی کنه.
-خب واسه چی؟
-ممکنه به کمک ما نیاز داشته باشه.
تدی پوزخندی زد.
آلبوس به تدی گفت:
-به نظز تو بابا میخواد با 2000 تا مشنگ چیکار کنه؟
تدی با تعجب گفت:
-چی میگی آلبوس؟اصلا از کجا میدونی؟
آلبوس گفت:
-سخته آدم بابا بزرگش وزیر باشه و باباشم معروف ترین شخص کشور باشه و از اخبار خبر دار نشه.
تدی با بیخیالی گفت:
-آهان راستی امروز چاپش کردند.خب پیام امروز رو که یه فشفشه بی کس و کار هم میتونه بخونه!بعدشم وزیر سحر و جادو اگه به دنبال طلسم فراموشی بود اینو به چند تا کار آگاه پیش پا افتاده میگفت.من نمیدونم الان کجاند ولی تا ما یه شطرنج بکنیم،اونا دیگه کارشون تموم میشه.بابات گفته واسه ناهار بیارمتون یه محله ای به اسم پریوت درایو.
جیمز با لحن پرخاشگرانه گفت:




-اونجا دیگه کودوم قبرستونیه؟
-به گمونم واقعا یه چیزی تو همین مایه ها باشه!هر وقت باباتون در مورد اونجا حرف میزنه اخماشو تو هم میکنه و حسابی به هم میریزه.
لی لی با خوشحالی بالا و پایین پرید و گفت:
-ای جان!پس بالاخره یکی از اون جاهای وحشتناکو بهمون نشون میده!
آلبوس با نگرانی پرسید:
-چطوری میخوای ما رو ببری اونجا؟فک نکنم درست بدونی کجاست!
-آره.اصلا نمیدونم تو لندنه یا نه!ولی خب بالاخره با یه رمزتاز میریم دیگه.
جیمز با چشمان گشاد گفت:
-ولی آخه چیو رمز تاز کرده؟حتما پیداش میکنم.
در طی مدتی که جیمز کل خانه را برای یافتن رمزتاز زیر و رو میکرد ،آلبوس و تدی شطرنج میکردند و مطابق معمول آلبوس برنده میشد.لی لی هم کمی آن طرف تر با عروسک های جادوییش مشغول بازی بود.یکی از عروسکها مشغول آشپزی کردن در آشپزخانه ساختگی لی لی بود و مدام از او میپرسید که چه چیزی در پاتیل بریزد.یکی دیگر از عروسکها یک تک شاخ سفید با موهای بنفش بود که در جنگل ساختگی لی لی مشغول خوردن علف ها بود. هنگامی که لی لی تک شاخش را نوازش میکرد جیمز آنرا از دست خواهرش گرفت و دو سه باری بر روی آن کوفت.لی لی که کلافه شده بود گریه اش گرفت و به تدی گفت که جلوی او را بگیرد.آلبوس نمیدانست منظور جیمز از این کار چه بود ولی مطمئن بود که این راه درستی برای تشخیص رمزتاز نیست.




هنگامی که برای بار چهارم وزیر آلبوس شاه تدی را تسلیم خود کرده بود تدی نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
-دیگه وقتشه که بریم.
جیمز که از کتک زدن اجسام مختلف خسته شده بود.ناگهان با حالتی هیجان زده از جا پرید و به تدی نگاه کرد.
تدی گفت:
-جیمز عینکتو بده.
هیجان جیمز از بین رفت و گفت:
-فکر کردم میخوایم بریم سراغ رمزتاز.حالا با عینکم چیکار داری؟
تدی با پوزخند گفت:
-عینکت رمز تازه.
ناگهان صورت جیمز وا رفت و آلبوس مطمئن بود از اینکه آنقدر به رمزتاز نزدیک بود و نتوانسته بود آن را پیدا کند چقدر ناراحت است. در دلش هوش پدرش را تحسین میکرد و حدس میزد که وقتی جیمز خواب بوده است پدرش عینک را رمز تاز کرده است.
تدی ،آلبوس و جیمز را نزدیک خود آورد. لی لی را نیز با حرکت دستش فراخواند.لی لی هم از نوازش تک شاخش دست کشید و به سمت آنها آمد و عروسکهایش را همانجا رها کرد.
تدی گفت:




-خب از حرکات جیمز معلوم شد که تا حالا رمز تاز ندیدین وتا حالا هم ازش استفاده نکردین.
آلبوس فکر میکرد جیمز تا به حال هیچوقت چنان عصبانی نشده بوده است و چقدر از اینکه کسی پیدا شده است که جیمز را عصبی کند احساس خوشحالی میکرد.
تدی اول چوبدستی اش را به سمت عینک نشانه گرفت و گفت:
-آدرنسوس!
سپس گفت:
-چون عینک کوچیکه مجبوریم انگشتامون رو به جای دست روش بذاریم. واسه اینکه در بین راه از عینک جدا نشیم مجبورم طلسمش کنم!
-با شماره یک یکی از انگشتاتونو روی عینک بذارین.سه...دو...لی لی!...یک
آلبوس پس از شماره یک انگشت اشاره اش را روی عینک گذاشت و احساس کرد که انگشتش به عینک چسبیده است و همان موقع به سرعت شروع به چرخیدن کرد.هوا تیره شده بود و از تصاویر تاری که به نظرش میرسید حدس میزد در گردبادی باشند.هر لحظه فکر میکرد که به زمین بر میخورند. ولی جیمز خوشحال بود و تدی هم هیچ تفاوتی نکرده بود.گویی در حال خوردن شکلات غورباقه ای بود! کم کم آلبوس دچار حالت تهوع میشد که صدای تدی به گوشش رسید:
-سپریشوس
ناگهان انگشت هایش از عینک جدا شد.فکر میکرد که با سرعت به زمین بر خورد خواهد کرد ولی به آرامی به حالت برعکس روی زمین افتاد.پس از چند ثانیه به خود آمد و سرش را بلند کرد که ببیند چه خبر است.در همان نگاه اول دید که جیمز هم به حالت خوابیده روی زمین افتاده است ولی لی لی آن طرف نبود و چند متری آن طرف تر به طرز عجیبی در


آغوش جینی بود.کنار آنها هری ایستاده بود وعینک جیمز نیز در دستان هری بود.آنها در محدوده چمنهای نامرتب خانه متروکه ای فرود آمده بودند.از ظاهر چمن و خانه کاملا مشخص بود که مدت زیادی است کسی به آن خانه نیامده است.آلبوس از ظاهر خیابان فهمید که اثری از جادو نباید آن اطراف باشد و با خود فکر میکرد چگونه میشود که آنها به دور از چشم مشنگ ها فرود آمده باشند.
هری خنده ای کرد و گفت:
-پسرا بلند شین که آبرومو بردین!
جیمز سریع پاشد و به سمت هری رفت که عینکش را بگیرد.آلبوس هم پا شد ، دهانش را باز کرد که از پدرش سوالی بپرسد که همین کار را تدی انجام داد:
-هری پرونده رو حل کردی؟با مشنگا چه کار میکنید؟
-معلومه .وقتی وزیر میگه کاریشون نداشته باشیم پس کاریشون نداریم!
-خب پس چیکار میکنین؟
-با خود رولینگ صحبت کردیم.رولینگ خیلی درکش بالاست و حاضر شد که از خودگذشتگی بکنه.
-چی کارکنه؟
-قرار شد نصف عمرشو صرف مشنگا بکنه و بگه داستان ساخته تخیل خودش بوده.به قول جناب وزیر شاید این بتونه حرکتی مثبت توی شناختن ما جادوگرا به مشنگا باشه.
آلبوس با این که شناخت زیادی از مشنگها نداشت میتوانست حدس بزند که سر و کله زدن با یک مشنگ چقدر میتواند سخت باشد و در دلش به بزرگی کار نویسنده بی تقصیر پی برد.




جینی گفت:
-واقعا خیلی کار سختی رو قبول کرده.امیدوارم سر بلند بشه.باید ازش تقدیر کنن که حاضر شد خرابکاری یک نفر دیگه رو جبران کنه.
آلبوس با خود فکر کرد که اگر پدر و مادرش نمیخواستند آنها به کاری که داشتند پی ببرند پس چگونه حالا انقدر صریح در مورد این موضوع صحبت میکردند.شاید پدرش از عمد روزنامه را در دسترس گذاشته بود که این خبر را بچه هایش بخوانند.شاید وقت توضیح دادن موضوع را نداشت.غرق در فکر بود که تدی گفت:
-به نظرت از پسش برمیاد؟به نظرت مشنگا میتونن کتابو درک کنن؟
-تدی همیشه اینو بدون که افکار مشنگا ها به دنبال هر بهانه ای هستند که دنیای مارو دروغ فرض کنند.

-خب خب پس من برم که کلی کار دارم.فعلا خداظ.
تدی حتی منتظر جواب هری و بقیه نماند و غیب شد
آلبوس که حدس میزد تدی فقط برای جواب همین سوال ها آمده است،همان موقع مطمئن شد.
میدانست که بدون شک تدی میرود تا اینکه زود تر از دیگر همکارانش این خبر را در پیام امروزمنتشر کند.از رفتار تدی مطمئن شده بود که خبر قبلی کار او نبوده است.
-بابا پس چرا لباس مشنگا رو پوشیده بودین؟
این سوال جیمز بود و آلبوس حدس میزد که خیلی وقت است که درگیر این سوال شده است.




هری گفت:
-مهم نیست.بریم تو یه قضایی بخوریم.
با این جواب نه تنها جیمز قانع نشد بلکه آلبوس هم حدس زد که پدر و مادرش چیزی را مخفی میکنند.همگی به سمت خانه رفتند و وقتی به در رسیدند پدر گفت:
-الاهومورا
آلبوس و جیمز به هم نگاه کردند.آلبوس فهمید که جیمز سوال خودش را در سر دارد. سپس جیمز پرسید:
-بابا فکر نمیکنی شاید یه مشنگی ما رو ببینه؟
-نه پسر.من اونقدرها دقت دارم که بدونم چه کار میکنم.این جا رو قبلا با طلسم باز دارنده طلسم کردند.
-چرا؟
-برای اینکه...
هری نگاهی به جینی انداخت و ناگهان نظرش عوض شد و گفت:
-نمیدونم!
آلبوس دیگر مطمئن شد که آنها پنهان کاری میکنند و چقدر هم این کار را ناشیانه انجام میدهند.قبل از اینکه خدش یا جیمزاعتراضی بکنند در باز شد و پایشان را درون خانه گذاشتند.خانه بسیار خاک گرفته ای بود اما بزرگ بود و مشخص بود که متعلق به خانواده




خوش وضعی بوده است.پدر چراغ ها را روشن کرد تا تاریکی ها از بین بروند.وقتی چراغ ها روشن شدند آلبوس پله هایی را میدید که به طبقه بالا راه داشتند و در زیر پله ها اتاقی بود که مانند انباری کوچک و متروکه ای بود.
آلبوس پرسید:
-بابا اینجا کجاست؟
هری با لحن نه چندان خوشآیندی گفت:
-خانه قدیمی من
-قدیمی یعنی چند وقت پیش؟
-یعنی اون موقع ها که هم سن تو بودم تابستونا پیش خالم اینجا زندگی میکردم.قبلشم ده سال همیشه اینجا بودم.وای چقدر دلم برای پسر خاله چاقم تنگ شده!
آلبوس از جمله پدرش حدس زد که نفرت عمیقی از پسرخاله اش داشته است.
جیمز پرسید:
-بابا اتاقت کجا بود؟
پدر با نیش و کنایه گفت:
-همین جا.چه اتاق دل نشین و بزرگی بود!
لحظه ای آلبوس به انگشت اشاره پدرش نگاه کرد و به خود گفت حتما اشتباه میکند مگر میشود اینجا اتاق باشد.پس پرسید:
-بابا منظورت طبقه بالائه؟



-نه خیر منظورم همین اتاق زیر پله هستش.البته نامه اولی که از هاگوارتز رسید اونا اتاقمو به طبقه بالا منتقل کردند.
در حالی که آلبوس هم چنان از اتاق گذشته پدرش متعجب بود به مادرش نگاهی انداخت که شاید او بتواند توضیحی بدهد ولی او جلو رفته بود و در اتاق نشیمن نشسته بود.سپس مادر نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
-بیاین تو دیگه.هری پس مهمونامون کی میان؟
-نمیدونم.حتما تو ترافیک موندن.
لی لی به ماشینی که مقابل در پارک بود اشاره کرد و گفت:
-شایدم اومدن ولی قایم شدن!
هری در پاسخ خنده ای کرد و گفت:
-هه هه! اون ماشین مال ماست.همین حالا خریدیمش.بالاخره وقتی گواهینامه مشنگا رو گرفتیم پس به یه ماشین هم نیاز داشتیم دیگه!
آلبوس جیمز را دید که با ناباوری نگاهی به پدرش انداخت و سریع در را باز کرد و از خانه بیرون دوید و به سراغ ماشین رفت.
آلبوس کمی کنجکاو شده بود ولی هنوز هم حال خوشی نداشت.ما برای اینکه دل پدرش را نشکند پرسید:
-بابا مال سال چنده؟از ماشین عمو رون بهتره یانه؟
-هه هه ماشین اونا که قراضس.




آلبوس علاقه چندانی به وسایل مشنگ ها نداشت پس ترجیح داد که به اتاق نشیمن برود و نگاهی به بیرون پنجره اندخت و دید که جیمز با شوق وصف ناپذیری به دور ماشین جمع و جور قرمز رنگ تمیزی میچرخد.سپس رویش را برگرداند و با دقت به خانه نگاهی انداخت.خانه بزرگی بود وبا دقت میشد آثاری از صاحبان گذشته اش مشاهده کرد.مثلا میخ های غیر معمولی بر پیکره در و پنجره ها بود از قیافه دود کش میشد حدس زد که چند باری آنرا خراب کرده و دوباره درست کرده باشند.




راستی ببخشید طولانیه ها بالاخره هرکسی یه سبکی داره منم دوس دارم هی کش بدم :D
آخرین بار توسط mm potter در 15 آذر 92, 21:54 ویرایش شده است، در کل 1 بار ویرایش شده است.

ایفای نقش:گیلدروی لاکهارت!!!

وقتی از شادی به هوا میپری ، مواظب باش کسی زمین رو از زیر پاهات نکشه

به فن من بیچاره سر بزنید \M/ !:
آلبوس پاتر و چهار منتخب

viewtopic.php?f=63&t=4710

برای این پست از mm potter تشکر شده است : 2
chica7 (18 آذر 92, 17:03) • سیریوس بلک (هافلپاف) (16 آذر 92, 15:06)
امتیاز: 3.23%
توسط mm potter 15 آذر 92, 21:08
LordMorteza نوشته است:سلام فنت خیلی جالبه !
فکر کنم یک جا به جای غذا نوشتی قضا !
در کل قشنگ نوشتی !
ادامه بده منتظرم !
حوصله داشتی به فن من هم سر بزن !

سلام.هه هه این چیزا عادیه.تازه جالب اینجاست ده بار از روش خونده بودم که همچین سوتی گنده ای توش نباشه :))
نظر لطفته.حوصلشو دارم حتما میسرم :)
آخرین بار توسط mm potter در 15 آذر 92, 21:29 ویرایش شده است، در کل 1 بار ویرایش شده است.

ایفای نقش:گیلدروی لاکهارت!!!

وقتی از شادی به هوا میپری ، مواظب باش کسی زمین رو از زیر پاهات نکشه

به فن من بیچاره سر بزنید \M/ !:
آلبوس پاتر و چهار منتخب

viewtopic.php?f=63&t=4710
توسط mm potter 15 آذر 92, 21:12
سیریوس بلک (هافلپاف) نوشته است:به نظرم موضوعش جالب بود ولی هنوز کاملا نمیشه فهمید که در مورد چی هست

اوهوم همینطوره حالا حالا ها نمیشه فهمید در مورد چیه. B-) در کل دمت گرم که خوندیش @};-

ایفای نقش:گیلدروی لاکهارت!!!

وقتی از شادی به هوا میپری ، مواظب باش کسی زمین رو از زیر پاهات نکشه

به فن من بیچاره سر بزنید \M/ !:
آلبوس پاتر و چهار منتخب

viewtopic.php?f=63&t=4710

برای این پست از mm potter تشکر شده است :
سیریوس بلک (هافلپاف) (16 آذر 92, 15:06)
امتیاز: 1.61%
توسط chica7 16 آذر 92, 17:00
اهم اهم..خواندیمش.. :دی
باید بگم که..درواقع به نسبت فصل اول بودنش حرف نداشت ;;)
سبک‏ ‏داستان‏ ‏و‏ ‏توصیفارو‏ ‏خیییلی‏ ‏دوس‏ ‏دارم...هرچند‏ ‏که‏ ‏فکر‏ ‏می‏ ‏کنم‏ ‏رولینگ‏ ‏بیشتر‏ ‏بهش‏ ‏مشنگ‏ ‏می‏ ‏خوره‏ ‏تا‏ ‏جادوگر‏ ‏ :D

ولی‏ ‏از‏ ‏فضایی‏ ‏که‏ ‏برای‏ ‏پاتر‏ ‏ها‏ ‏درست‏ ‏کردی‏ ‏خوشم‏ ‏اومد‏ ‏و‏ ‏زودتر‏ ‏دلم‏ ‏می‏ ‏خواد‏ ‏باقیشو‏ ‏بخونم...فقط‏ ‏اگه‏ ‏تو‏ ‏انتخاب‏ ‏کلمه‏ ‏های‏ ‏جدیدم‏ ‏یکم‏ ‏بیشتر‏ ‏وقت‏ ‏بذاری‏‏ ‏عاااالی‏ ‏میشه...‏ ‏درکلش‏ ‏به‏ ‏نظرم‏ ‏خیلی‏ ‏خوبه‏ ‏و‏ ‏از‏ ‏همین‏ ‏تریبون‏ ‏اعلام‏ ‏می‏ ‏کنم‏ ‏که‏ ‏یه‏ ‏خواننده‏ ‏پروپاقرص‏ ‏پیدا‏ ‏کرده‏ ‏ ;) :-B

تمــــــــآمــ خنــ ـده هآیم رآ نذــ ر کرده ام
تا تـــــو همـآنــ بآشیــــ کـ ـه صــبـ ـح یـ کی از روزهآی خـــدا
عطــ ـر دسـتـ هآیتـــــ ، دلـتــنــگیــــ ام رآ
بـــ ـه بـــــــــــــآد مـی ســـپـــ ـآرد


ایفا: برسین فورهل

برای این پست از chica7 تشکر شده است :
mm potter (17 آذر 92, 00:17)
امتیاز: 1.61%
توسط mm potter 17 آذر 92, 23:50
سلام دوستان اینم فصل دو حتی یه بارم از روش نخوندم :| فردام امتحان جبر دارم خدا به خیر بگذرونه :(
فصل دوم:دیدار با مشنگ ها

ظاهر کلی خانه زیبا نبود و به نظر نمیرسید که کسی بدون تمیز شدن آنجا رمقی برای نگاه کردن به خانه داشته باشدبرای همین هم مادر سخت مشغول جابه جا کردن گرد و خاک ها بود و با طلسمی مدام آنها را جمع آوری و به گوشه ای هدایت میکرد.
پدر هم رو به مادر کرد و گفت:
-من میرم بیرون ببینم میتونم کاری کنم این طلسمای ضد مشنگ قدیمی رو بردارم یانه.
آلبوس هنوز هم ذهنش در گیر خبر امروز بود و به طلسم های مشکوکی که به آن خانه بود یا رفتار پدر و مادرش اهمیتی نمیداد پس از اینکه پدرش به بیرون خانه رفته بود موقعیتی پیدا کرد که با ناخشنودی افکارش را به مادرش بگوید و گفت:
-من فکر میکنم که مسخرس که یه سری مشنگ از سرنوشت پدر ما اطلاع پیدا کننن اونوقت ما که خودشو داریم حتی کتابشم نمیخونیم.
جینی لحظه ای دست از کار کشید و با خنده ای پاسخ داد:
-اتفاقا همین الان بحث همین موضوع رو با پدرت میکردم و به این نتیجه رسیدیم که شاید بهتر باشه شما بدونید پدرتون چه قهرمان بزرگی بوده.البته پدرتون نمیخواست که به شما سیاهی های زندگی رو نشون بده ولی آخرش تصمیم گرفتیم این دوتا کتابو برای شما دوتا بخریم.
سپس از کار دست کشید و به سمت کیفش رفت و دو کتاب از آن در آورد و به آلبوس داد.





و ادامه داد:
- جیمز هم اومد کتابشو بهش بده.
آلبوس نگاهی به کتابها کرد و با حیرت متوجه شد که همان زندگینامه پدرش است.بالاخره از صبح تا حالا بهانه ای برای خوشحالی پیدا کرده بود پس به سمت مادرش دوید و گفت:
-مرسی مامان
سپس مادرش را در آغوش گرفت.هیچ گاه هدیه ای به این ارزشمندی نگرفته بود.
پس از مدت کوتاهی هری بازگشت و به کمک جادو چند پاتیل ظاهر کرد و جینی و لی لی هم مشغول درست کردن غذا شده بودند.آلبوس هم مشغول خواندن کتاب شد.روی جلد آن نوشته شده بود:خاطرات هری پاتر(سنگ جادو) نوشته جی کی رولینگ.
زیر نوشته آن نقاشی تقریبا واضحی از چهره دوران کودکی پدرش دیده میشد.
آلبوس که ایستاده کتاب را میخواند متوجه شد که پدرش چند کاناپه کنار دیوار ظاهر کرده است.سپس خودش را روی یکی از کاناپه ها انداخت و سریع کتاب راباز کرد که نگاهی به فهرستش بیندازد:
فصل اول:پسری که زنده ماند
فصل دوم:نا پدید شدن محفظه شیشه ای
فصل سوم:نامه های مرموز
فصل چهارم:کلید دار
فصل پنجم:کوچه دیاگون
...



همانطور که غرق خواندن کتاب بود جیمز که انگار از سر و کله زدن با ماشین بیچاره خسته شده بود وارد شد و پس از ورود به اتاق نشیمن از آلبوس پرسید:
-چی داری میخونی؟راهنمای گند نزدن به بچه قنداغی ها؟
آلبوس که مشغول خواندن بود این دفعه اصلا از کوره در نرفت و با بیخیالی گفت:
-بیا تو هم یکی از همینا داری!
جیمز به سمت کتاب نیامد و به پدر که به تک تک گوشه و کنار خونه نگاه میکرد گفت:
-بابا یکی از مشنگا اون بیرون فک کرد من دزدم زنگ زد به دوستش.
- هری سریع برگشت و با نگرانی پرسید:
دوست؟وای سا ببینم اسم دوستش چی بود؟
-اسمش درست حسابی نبود.بهش میگفت پلیس!
هری نگران تر شد و گفت:
-جیمز پلیس که آدم نیست!یعنی هست ولی یه آدم نیست!پلیس به کارآگاه مشنگ ها میگن.بذار ببینم چطوری میتونم درستش کنم.
و با عجله به بیرون رفت.
جینی با حالت سرزنش واری گفت:






-حتما باید خیابون هم برات جادو کنیم که مطمئن شیم دست گلی به آب نمیدی؟
آلبوس مشغول خواندن اولین شب حضور پدرش در این خانه بود و با این حال پوز خندی زد و جیمز را حسابی عصبی کرد.
اما مثل این که جیمز خودش را کنترل کرده بود و با صبوری کنار آلبوس نشست سپس گفت:
-مامان برام کتاب "چگونگی ماست مالی کردن خرابکاری های برادرتان "رو خریدی؟
-نه خیر یکی از همونا که مخصوص والدینه باید واسه بابات بخرم از دست تو.
با این حرف جینی،حتی لی لی هم که سخت مشغول گرد و خاک گرفتن خانه شده بود قهقهه ای سر داد.
جیمز که بی حوصله شده بود با نگاهی به نام کتاب خودش دوباره شادمان شد و گفت:
-ایول چه عجب.کاش همیشه مثل امروز بود!اول اون ماشین حالا هم که این کتاب.دیگه از این بهتر نمیشه.واقعا دستت درد نکنه.دیگه هدیه کریسمس و تولد نمیخوام.
سپس مشغول خواندن آن شد.پس از مدتی هری وارد خانه شد و با ناراحتی به جینی گفت:
-این مشنگا به خودشونم مشکوکن.حتی وقتی دزدگیر ماشینو بهش نشون دادم بازم فکر میکرد منم مثل جیمز دزدم.آخرش مجبور شدم با طلسم فراموشی کارشو بسازم.کسی ندونه فکر میکنه واسه ماشین خودش انقدر نگرانه!
لی لی که دیگر به مادرش کمک نمیکرد بی توجه به صحبت پدر و در حال وراندازی خانه از پدرش پرسید:
-بابا چرا ما اومدیم اینجا؟



آلبوس لحظه ای از خواندن کتاب دست کشید و با خود فکر کرد که چگونه زود تر این سوال را کسی نپرسیده است.
هری با خونسردی گفت:
-بعد از انتشار کتاب من،قرار شد با خاله و شوهر خالم یه جایی قرار بذاریم.یعنی اونا اینو میخواستن.با این حال من رمقی نداشتم ولی وقتی ویلیام با من تماس گرفت نظرمو عوض کرد و حتی اصرار کرد که شما هم باشین.
آلبوس منظور پدر را از ویلیام نفهمید اما ترجیح داد به جای پرسیدن به خواندن کتاب ادامه دهد.
پس از اتمام آشپزی مادر،آلبوس پدر را دید که به کمک او رفت و غذا را در بشقاب ها ریخت و گفت:
-مطمئنم که اگه میخواستن تا حالا میرسیدن.شاید بهتر دیدند که غذا رو با ما نخورند و عصر بیان.چه بهتر!
-بچه ها بیاین غذا آمادس.باید میزو خودتون بچینین.
آلبوس دلش غذا نمیخواست فقط میخواست که تا آخر داستان پدرش را بخواند و ببیند که چگونه پدرش قهرمان دنیای جادوگری شده است.از احساسات جیمز هم مطمئن بود پس به خاطر همین به پدرش گفت:
-من تازه به نصف فصل دوم رسیدم.ما میخوایم کتابو بخونیم.
-نه خیر نمیشه.زود باشین بیاین غذا.
هر دو نفر با این که موافق نبودند به سمت میز غذا خوری رفتند و به کمک لی لی غذا را چیدند.غذای آن روز مرغ سوخاری بود به همراه سیب های سرخ کردنی با ظاهری بسیار خوشمزه.




چند دقیقه بعد خانواده شروع به خوردن غذا کردند و آلبوس تصمیم گرفت تا چند سوال در مورد چیزی که خوانده بود از پدرش بپرسد:
-بابا از اون شب که دامبلدور آوردت اینجا چیزی یادته؟
-هیچی.
-خالت چطوری مشنگ بود و قبولت کرد؟
-واقعا هنوز خودمم نمیدونم!ولی شاید یه احساس کوچیک فامیل بودن داشته.شایدم دامبلدور مجبورش کرده.
جیمز با دندان به طرز عجیبی مشغول تکه کردن مرغش بود و با همان حال پرسید:
-بابا اینجا چه کارایی کردی؟اون پسر خاله خیگیتو چند بار طلسمش کردی؟
جینی با اخم گفت:
-جیمز پسر خاله بابات هم سن باباته .باید برای خواهرت الگو باشی.این چه طرز صحبت کردن در مورد یه بزرگتره؟!دیگه نبینم با دهن پر حرف بزنی.
هری بی توجه به این موضوع گفت:
-ما که اجازه نداشتیم جادو کنیم ولی وقتی عصبی میشدم چیزای خنده دار زیادی اتفاق می افتاد.مثلا یه بار عمه دادلی رو که اونم چاق و گنده بود بادش کردم!یا یه بار یه کیک توی سر مهمون ویژشون افتاد!یه بار هم دادلی رو توی باغ وحش توی محفظه مارها گیرش انداختم!
در حالی که هری میخندید با نگاه جینی از ادامه توضیح دادن منصرف شد.آلبوس نگاهی به بقیه انداخت و دید که اعضای خانواده حتی جیمز هم با تعجب و حیرت به هری نگاه میکنند.آلبوس باورش نمیشد که چطور پدرش را اخراج نکرده اند.



-چیه؟چرا اینطوری نگاه میکنین؟کارای خطرناک ترم کردم!ولی خب واقعا که نمیخواستم اینطوری کنم.اصلا خودتون تو این کتابای خاطرات میخونین دیگه.
آلبوس متوجه شد که لی لی مدتی است به دنبال بهانه ای برای سوالش میگردد و مثل اینکه آنرا پیدا کرده بود.سپس لی لی گفت:
-چرا این کتابو واسه من نخریدین؟
جینی با حالت مادرانه ای گفت:
-واسه اینکه شما دو سال دیگه میری مدرسه و بعضی جیزها رو نباید...
همان موقع بود که زنگ در به صدا در آمد.لحظه ای جینی تکانی خورد و از جایش بلند شد و گفت:
-هری پاشو درو باز کن حتما خودشونن.
چهره هری منتقبض شد و کاملا مشخص بود تمایلی برای باز کردن در ندارد ناچار از جایش بلند شد و به سمت در رفت.در بین راه ایستاد و رو به همه خانواده گفت:
-خواهش میکنم عصبانی نشین.
سپس صدای باز شدن در آمد.بلافاصله صدای سلام سرد و نه چندان دوستانه ای به گوش آلبوس خورد.کمی بعد آلبوس پدرش را دید که وارد شد و پس از او یک مرد چاق با موهای سفید مقابلشان آمد.کاملا مشخص بود که اضافه وزن بیش از حدی دارد صورتش پهن و رنگ پوستش سرخ و سفید بود به همراه گردنی بسیار کوتاه.آلبوس توانست با توجه به





توصیف های کتاب مرد را بشناسد.مرد نگاهی به خانه انداخت و بی توجه به افرادی که آنجا بودند گفت:
-پتونیا خونمون هیچ تغییری نکرده.فقط یادم نمیاد این کاناپه هارو چرا نبردیم.
وقتی مرد کمی از ورودی خانه جلوتر رفت آلبوس دومین فردا را هم دید که از پشت او آمد و کنارش ایستاد.تعجبی نکرد که او را از پشت شخص قبلی نتوانسته بود ببیند.او هیکل بسیار نحیف و صورت لاغر مردنی داشت و گردنش بر خلاف مرد بسیار دراز تر بود.آلبوس بلافاصله خاله پدرش را نیز شناخت و متوجه شد که او هم مانند شوهر خاله فقط در و دیوار خانه را میبیند.
پتونیا هم نگاهی به خانه خالی و بدون فرش انداخت.خانه ای که فقط یک میز و یک کاناپه داشت.سپس گفت:
-درسته ورنون.یاد اون روزایی که سه نفری تو این خونه میگذروندیم به خیر.
هری پرسید:
-پس دادلی کجاست؟
-دادرز حالا میرسه.دادرز عزیز ما دیگه پیش ما زندگی نمیکنه.حالا دیگه بزرگ شده و خونواده داره.
آلبوس خیلی ناراحت شده بود و متعجب بود که چگونه آنها کاملا بی توجه به چهار نفر دیگر صحبت میکردند.مطمئن بود که اگر پدرش برای باز کردن در نمیرفت او را هم به حساب نمی آوردند.حالا دیگر از چهره لی لی و جیمز عصبانیت را تشخیص می داد و به کتابش برای توصیف خلق و خوی بد آنها تحسین میگفت ولی متوجه شد که مادر سعی میکند خود را حد اقل با حفظ ظاهر کنترل کند.



بلافاصله پدر برگشت و بدون اینکه تعارفی بکند اعضای خانواده را به ادامه ناهار دعوت کرد.البته دورسلی ها هم مانند گذشته به بی احترامی خود ادامه دادند و بی توجه به گوشه و اطراف خانه سر زدند،به طبقه بالا میرفتند و مدام خاطراتشان را مرور میکردند.
کمی گذشت و هیچکس سر غذا صحبتی نکرد.وقتی همگی ناهارشان را خوردند پدر با اشاره ای هر چه که مربوط به غذا بود از خود میز و صندلیها گرفته تا تکه های استخوان کوچک باقیمانده جیمز ناپدید کرد.سپس چند کاناپه دیگر به کاناپه های درون خانه اضافه کرد تا اگر دورسلی ها خواستند بنشینند جایی برایشان باشد.
دیگر از آفتاب سوزاننده خبری نبود و هوا رفته رفته تاریک میشد.درست زمانی که آلبوس و جیمز غرق کتاب شده بودند زنگ در به صدا در آمد.آلبوس تعجبی نکرد و منتظر افراد بعدی بود با این تفاوت که برایش دیگر هیجان خاصی برای ملاقات با مشنگ ها وجود نداشت.
پدر که در حال چرت زدن بود لحظه ای بر خود لرزید همینکه تصمیم برای ایستادن گرفت خاله اش به سمت در رفت و آن را باز کرد.
مرد دیگری وارد خانه شده بود بینهایت شبیه به مرد اول.آلبوس متوجه شد که دانستن نسبت بین او و عموی پدرش با این چهره خوک مانند حتی نیازی به خواندن کتاب هم ندارد.البته هیکل دادلی کمی از پدرش کوچکتر بود و آلبوس حدس میزد که با کمی رژیم این چنین شده است.در کنار او پسر بچه ای با قدی بلند تر از آلبوس و اندامی چاق ایستاده بود.
با دیدن چهره پسر توسط عمو ورنون ،او با گامهای بلند به سمت آنها رفت و با صدای بلندی فریاد زد:
-دادلی مگه نگفته بودم متیوس نیاد؟به حد کافی زندگی خودمون قاطی این مسخره بازیا شده.میخوای پسرتم ازین جفنگیات با خبر بشه؟




-بابا من خودم میدونم چه تصمیمی بگیرم.پسرم خودش اصرار کرد منم بهش اجازه دادم چون ممکنه در آینده خبردار بشه و منو مقصر بدونه.
-دلیلت موجه نیست.
عمو ورنون این را بلند داد زد و سپس نگاهی به پتونیا برای گرفتن موافقت انداخت.آلبوس هم نگاهش را به او انداخت و متوجه شد که او فقط آن دو را نگاه میکند و هیچ دخالتی نمیکند.
سپس دادلی دست پسرش را فشرد و بر خلاف انتظار همه،به سمت هری آمد و گفت:
-سلام هری.امیدوارم آخرین باری که ازت تقاضای بخشش کردم رو فراموش نکرده باشی.
آقا و خانم دورسلی با چهره های شگفت زده به دادلی نگاه میکردند.ولی او همچنان به هری خیره بود و هری به نشانه موافقت سری تکان داد.
دادلی پس از گرفتن موافقت هری لبخندی رضایتمند بر لبانش نشست و به همراه پسرش سمت دیگر اعضای خانواده رفت.اول با مادر سپس جیمز و لی لی و در نهایت با آلبوس سلام کردند.
با اینکه دادلی و پسرش بیش از یک سلام خشک و خالی با آنها نکردند،آلبوس بسیار از آنها
شگفت زده شده و دیدگاه دیگری از رفتار مشنگ ها برایش به وجود آمده بود.سپس پدرش گفت:
-خوب عمو و خاله عزیز.خونتونو که دیدین.پسرتون هم که رسید.بشینین و حرفاتونو بزنین که من خیلی کار دارم.
سپس نگاهی به ساعتش انداخت.




همه خانواده دورسلی نشستند و عمو ورنون گفت:
-یه راست میرم سر اصل مطلب.این کتاب قصه چیه این روزا پخشش کردین؟بهتر نبود قبل اینکه اسم خودتو روش بنویسی به ما میگفتی؟ما داشتیم سکته میکردیم پسره احمق.آخه اسم ما اون تو چکارمیکنه؟
آلبوس باز هم از لحن عموی پدرش خشنود نشده بود.پدرش بلافاصله جواب داد:
-اگه فک میکنی که این کتابو خودمون از عمد قاطی یه مشت مشنگ فرستادیم باید بگم واقعا پیر تر شدی.ولی حالا که حوندیش به نظرت خوب نوشته شده؟
-منظورت چیه؟پس کی این کارو کرده؟تو همیشه از خوبیهای ما ناراضی بودی و من مطمئنم دلیلش اینه که دوس داشتی همش تو دید باشی.
بلافاصله خاله پتونیا سری تکان داد و گفت:
-مادرتم همینجوری بود.
قبل از اینکه پدر جوابی بدهد آلبوس و جیمز از جایشان بلند شدند.آلبوس که دیگر از کوره در رفته بود داد زد:
-مادر بزرگ من یه قهرمان بود اون هیچوقت...
اما هنوز جمله اش تمام نشده بود که عمو ورنون گفت:
-تو دیگه چی میگی؟این طوله هاتو جمع کن پاتر.
آلبوس و جیمز حسابی عصبی بودند.آلبوس دوست داشت که هرچه میتواند بر سر او بکوبد و فقط او را خفه کند.در همین فکر ها بود که جیمز چوبدستیش را از جیبش در آورد. قبل از اینکه کاری بکند باد تندی وزید و پنجره ها به شدت باز شدند.طوفانی سریع و خشن میوزید.موهای آلبوس تکان میخورد و آنقدر طوفان سریع شد که پنجره ها و چراغ ها



شکستند.آلوس از میان گردو غبار درون باد چشمانش را ریز کرد و خانواده دورسلی را دید که همه به پشت کاناپه پناه برده بودند.سپس پدر و مادرش را دید که با تلاش فراوان به سمتش می آیند و او را که به دیوار تکیه داده بود به پشت کاناپه دیگری حل دادند تا به جیمز و لی لی ملحق شود.در پشت کاناپه طوفان کمتر احساس میشد ولی آلبوس حدس میزد که اگر همچنان ادامه یابد کاناپه را هم با خود ببرد.پدر و مادر هنوز پناه نیاورده بودند و به دنبال آرام کردن اوضاع بودند.
کمی گذشت و ناگهان طوفان ایستاد.همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود.آلبوس نمیدانست که منشا این اتفاق چه بوده است اما این را متوجه شد که عامل توقف آن پدر و مادرش بودند.خورشید غروب کرده بود و همه جا تاریک شده بود.با وجود شکسته شدن چراغ ها آلبوس توانایی دیدن نداشت.سپس صدای پدر و مادر را شنید که گفتند:
-لوموس
ناگهان از سر چوبدستی آنها نوری اتاق را روشن کرد.آلبوس و جیمز ولی لی از پشت صندلی که به آن چمباتمه زده بودند بر خاستند.آلبوس لی لی را میدید که کمی ترسیده است ولی برخلاف او جیمز بسیار هیجان زده شده بود.آلبوس به آن سمت اتاق نگاهی انداخت و متوجه شد که همه آنجا از پشت کاناپه به بیرون آمده بودند ولی از ترس توانایی صحبت کردن ندارند.نمیداست که چه چیز موجب این طوفان ناگهانی شده است ولی خوشحال بود که همین باعث ساکت شدن عموی بد دهن پدرش شده است.البته مقداری هم برای متیوس دلش میسوخت.متیوس هنوز هم جلوی چشمانش را گرفته بود و میلرزید.
پدر که از طوفان،زیاد هم حیرت زده نبود سکوت آزار دهنده را شکست و گفت:
-بشینین.من هنوز جواب نداده بودم که اینطوری شد.البته انتظارشو داشتم.بالاخره اگه یه جادوگر ناراحت بشه همین میشه دیگه!شمام بهتره بدونین که من دیگه به سن قانونی رسیدم و اگه بچه هام عصبی نمیشدند شاید خودم دست به کار میشدم.




جینی با حالت آزرده ای گفت:
-هری بس کن.زود ترجوابشونو بده.
سپس با چشم غره ای اضافه کرد:
بچه هامون اینجا نشستنا.
هنوز همه ساکت بودند و آلبوس،عمو ورنون را میدید که فقط از خشم صورتش سرخ شده بود و گوش میداد.
-اوهوم راس میگی.خب باید بگم که اون کسی که کتاب خاطرات منو پخش کرده یه مجرمه و جاش تو زندان ماست.البته حالا دیگه کار از کار گذشته و وزیر،ما رو از جادو کردن مشنگا منع کرده وگرنه شما کاملا این قضیه رو فراموش میکردین!به هر حال اتفاقیه که افتاده و شما باید باهاش کنار بیاین.منم دنبال مجرم میگردم.
عمو ورنون که دوباره انرژی سابقش را بدست آورده بود گفت:
-تو؟تو اون وزارت خونه جادو جنبل شما مجرما رو میفرستن دنبال مجرم؟تو خودت نزدیک بود الان چهار نفرو بکشی.
جینی در پاسخ گفت:
-این کار ما نبود.مطمئن باشین اگه میخواستیم بلای بدتری سرتون میوردیم!آرتور ویزلی کارآگاه ها رو میفرسته دنبال این کارا و هری هم کارآگاهه.
-آرتور ویزلی وزیرتونه؟وایسا ببینم پتونیا این اسم واست آشنا نیست؟






-چرا...نکنه همون مو قرمزه رو میگه؟
-آره...آره همونو میگه.همون که یه بار منو تهدید کرد.همون که اون دو قلوهای نفهم رو داشت.
آلبوس دوباره متوجه اهانت عمو ورنون شده بود اما این دفعه قبل از اینکه از کوره در برود نگاهی به مادرش انداخت و متوجه شد که چوبدستی نورانیش را محکم فشار میدهدوناگهان پدر دستش را سمت مادر برد و آنرا فشرد که مانع اتفاق بعدی بشود.
پس از شکسته شدن شیشه ها سرمای سوزناکی به داخل اتاق وارد میشد و البوس کم کم منتظر بود که این گفتگو به پایان برسد و به داخل ماشین جدیدشان بروند.اما عمو ورنون همچنان خسته نشده بود و ادامه داد:
-وزارتخونه ای که به دست همچین اوباش هایی اداره میشه...
ناگهان سه جغد با سرعت داخل خانه شدند.عمو ورنون صحبتش را قطع کرد و همه خانواده دورسلی با حبرت به جغد ها نگاه میکردند.اولین جغد که سفید رنگ بود به سمت صندلی آلبوس و جیمز رفت و مقابلشان ایستاد و هوهویی کرد.آلبوس دو نامه را به پای او می دید و دومین جغد را هم که زرد رنگ بود شناخت.او هدویگ نام داشت و دوسال بود که جغد خانواده پاتر شده بود.مطابق انتظار به سمت پدر رفت و مقابلش ایستاد و هوهویی کرد و پدر هم بر سرش دستی کشید.اما فقط مانده بود جغد قهوه ای رنگ سوم که پس از چرخشی به دور سر همه به سمت صندلی دورسلی ها رفت و مقابل دادلی ایستاد.دادلی و پسرش کاملا ترسیده بودند.
جیمز سریع به سمت جغد خودشان رفت و پایش را باز کرد و زیر لب گفت:
-بالاخره باید سر و کلشون پیدا میشد.
سپس دو نامه را از پای جغد باز کرد ویکی از آنها را به آلبوس داد و گفت:
-بیا اینم مال توئه



آلبوس با نگاهی به نامه ناگهان غافلگیر شد و دلش فرو ریخت.بالاخره نامه هاگوارتز رسیده بود ولی او انتظار داشت که این نامه را در خانه دریافت کند.روی پاکت آن نوشته شده بود:
آلبوس پاتر فرزند هری خیابان پریوت درایو،پلاک 14 کاناپه غربی اتاق نشیمن.
همین که مشغول باز کردن نامه بود زیر چشمی به پدر و مادرش نگاهی انداخت.پدر حتی به پاکت نامه هم نگاهی نکرد و آن را به مادر داد و مادر هم آنرا در کیفش قرار داد.
آلبوس پاکت روی نامه را باز کرده بود که شنید:
-یکی نمیخواد این حیوون موزی رو از ما جدا کنه؟
آلبوس سرش را به سمت صدا بلند کرد و دید که جغد به طرز خنده داری سر دادلی وپسرش را نوک میزند.
پدر پوز خندی زد و گفت:
-نامه رو از پاش باز کنین که دیگه این کارو نکنه.دلیلی نداره که ما به نامه شما دست بزنیم.
دادلی با لحنی همانند پدرش گفت:
-نامه ما؟
-آره فک کنم واسه همین بود که انقدر ویلیام اصرار داشت من با شما ملاقات کنم.
سپس لی لی که در حضور دورسلی ها هیچ چیزی نگفته بود برای اولین بار گفت:
-احتمالا نامه مال هاگوارتزه!واسه متیوس.اگه نمیخواین بدینش به من!




اینم لینک دانلود پی دی اف:
http://s5.picofile.com/file/8103307084/ ... 7.pdf.html

ایفای نقش:گیلدروی لاکهارت!!!

وقتی از شادی به هوا میپری ، مواظب باش کسی زمین رو از زیر پاهات نکشه

به فن من بیچاره سر بزنید \M/ !:
آلبوس پاتر و چهار منتخب

viewtopic.php?f=63&t=4710

برای این پست از mm potter تشکر شده است : 3
chica7 (18 آذر 92, 16:07) • sahar potter (18 آذر 92, 15:33) • سیریوس بلک (هافلپاف) (18 آذر 92, 15:50)
امتیاز: 4.84%
توسط mm potter 18 آذر 92, 15:12
خیلی ممنونم که انقدر با نظراتتون منو دلگرم کردین :)
بابا دل بچه رو که نمیشکنن اگه خوشتون نیومد لا اقل اینکارو بکنبن:
\M/
;)

ایفای نقش:گیلدروی لاکهارت!!!

وقتی از شادی به هوا میپری ، مواظب باش کسی زمین رو از زیر پاهات نکشه

به فن من بیچاره سر بزنید \M/ !:
آلبوس پاتر و چهار منتخب

viewtopic.php?f=63&t=4710
توسط sahar potter 18 آذر 92, 15:29
خب منم اینجا بنظرم....... :D

باید بگم که داستانتون عالیه....کلا همه چیزاش خوبه...چه توصیف چه مکالمه ها...

فقط بقیش رو زودی بذارین.......با تچکر :D

تـمـام دیـروز پـی تـو مـی گـردم ..

کُـجـا گـمَ ـم کـردی ،

کُـجـا گـمَ ـت کـردم ؟!

برای این پست از sahar potter تشکر شده است :
mm potter (18 آذر 92, 15:33)
امتیاز: 1.61%
توسط سیریوس بلک (هافلپاف) 18 آذر 92, 15:55
زیبا بود فقط متیوس از کجا خون جادوگری اورد ؟؟؟!!!!!!!!!!!

http://www.hogwartz.ir

زنده باد دمنتور

4 شکنجه گر

ایفای نقش :فوکس

ORDER OF PHOENIX

برای این پست از سیریوس بلک (هافلپاف) تشکر شده است :
mm potter (18 آذر 92, 16:54)
امتیاز: 1.61%
توسط chica7 18 آذر 92, 16:11
شاید باورت نشه ولی من داستانتو ساعت 10.30 صب خوندم!...حیف گوشیم خاموش شد..حالا برات نظرمو می ذارم :-B
طولانی بودنشو دوست دارم...فصل اول و از لحاظ توصیفات و جمله بندی بیشتر می پسندیدم ولی اتفاقی که تو این فصل افتاد خیلی جالب بود...دورسلی ها و جادوگری؟؟!!! :-o :-o
شدیییییییییییییییید مشتاقم واکنش هارو به نوه ی گل جادوگرشون ببینم ;) ;;)

تمــــــــآمــ خنــ ـده هآیم رآ نذــ ر کرده ام
تا تـــــو همـآنــ بآشیــــ کـ ـه صــبـ ـح یـ کی از روزهآی خـــدا
عطــ ـر دسـتـ هآیتـــــ ، دلـتــنــگیــــ ام رآ
بـــ ـه بـــــــــــــآد مـی ســـپـــ ـآرد


ایفا: برسین فورهل

برای این پست از chica7 تشکر شده است :
mm potter (18 آذر 92, 17:02)
امتیاز: 1.61%
توسط mm potter 18 آذر 92, 16:56
chica7 نوشته است:شاید باورت نشه ولی من داستانتو ساعت 10.30 صب خوندم!...حیف گوشیم خاموش شد..حالا برات نظرمو می ذارم :-B
طولانی بودنشو دوست دارم...فصل اول و از لحاظ توصیفات و جمله بندی بیشتر می پسندیدم ولی اتفاقی که تو این فصل افتاد خیلی جالب بود...دورسلی ها و جادوگری؟؟!!! :-o :-o
شدیییییییییییییییید مشتاقم واکنش هارو به نوه ی گل جادوگرشون ببینم ;) ;;)

10.30؟؟؟؟؟
باید بگم دقیقا خودم همین حسو نست به دو فصل دارم!
منم مشتاق واکنش اونام :D
آخرین بار توسط mm potter در 18 آذر 92, 17:02 ویرایش شده است، در کل 1 بار ویرایش شده است.

ایفای نقش:گیلدروی لاکهارت!!!

وقتی از شادی به هوا میپری ، مواظب باش کسی زمین رو از زیر پاهات نکشه

به فن من بیچاره سر بزنید \M/ !:
آلبوس پاتر و چهار منتخب

viewtopic.php?f=63&t=4710

برای این پست از mm potter تشکر شده است :
chica7 (18 آذر 92, 17:04)
امتیاز: 1.61%

چه کسی آنلاین است

کاربران حاضر در این انجمن : کاربر عضو شده ای موجود نیست و 1 مهمان

درباره ایران فانتزی

ایران فانتزی IranFantasy ابتدا در بهمن ماه ۱۳۹۱ در صفحه فیسبوکی که تشکیل شده بود معرفی شد و نهایتا در شهریور ماه ۱۳۹۲ رسما افتتاح شد، در طول این بازه ۶ ماهه، کاربران فعال صفحه فیسبوک در توسعه آن نقش داشتند. هدف ایران فانتزی توسعه ادبیات فانتزی و علمی تخیلی در ایران می باشد.

درباره دمنتور

دمنتور

دمنتور وبسایتی تخصصی پیرامون هری پاتر و آثار نویسنده مشهور، جی کی رولینگ، می باشد. دمنتور ها در سری کتاب های هری پاتر موجودات مخوفی هستند که با مکیدن شادی های قربانی وی را محکوم به فنا می کنند. تنها راه مقابله با این موجودات ترسناک، استفاده از سپر مدافع می باشد.

هاستینگ

نورمنگارد توسط سرورهای قدرتمند پرساب میزبانی می شوند.

cron